و مادر نمی‌دانم چیست

:: و مادر نمی‌دانم چیست

خواهر کوچک‌تر مادرم سال گذشته بیمار شد. سرطان سینه داشت. الان دوره نقاهتش را می‌گذراند و خدا را شکر بهتر است. چند شب پیش آمده بودند عید دیدنی خانه ما. از بچه‌هایش ناراحت است. داشت جلوی همه ما و بدتر از همه جلوی دختر نوجوان‌َش برای مادرم تعریف می‌کرد که چطور وقتی برای شیمی‌درمانی به بیمارستان میرفته، تمام راه گریه کرده است وقتی دختر و پسرش محلی به او نگذاشته‌اند و حتی از روی تختشان هم پایین نیامده‌اند تا خداحافظی کنند.

دخترک سرش را بالا نمی‌آورد و زیر لب آهسته می‌گفت «خب می‌دونستم خوب میشی».

مادرم نشسته بود کنارش. نه می‌تواند حرفِ برحقِ خواهرش را نشنیده بگیرد و نه می‌تواند خواهرزاده نوجوانش را شماتت و خجالت زده کند. فقط یک جمله گفت که نه سیخ بسوزد و نه کباب: «آدم که مریض میشه دلش میخواد اون کسایی که سالهاست ندیده رو هم ببینه. آدم که مریض میشه دل نازک میشه». با این یک جمله به بهترین نحو هم به خواهرش گفت که حساس شده است و نباید از اولاد توقع زیادی داشت و هم به خواهرزاده‌اش گفت که باید هوای مادرش را بیشتر می‌داشته است.

خودش هم همینطور است. گاهی مشخص است که درد می‌کشد اما به رویش نمی‌آورد تا مبادا کسی نگران شود. گاهی یواشکی دکتر می‌رود و اگر بفهمیم و نگرانش شویم و بخواهیم دنبالش راه بیافتیم اصلاً نمی‌رود.

برای خواهرزاده‌اش تعریف کرد که تمام سه روزی که شمال بودیم کمر درد داشته است. من به جز یکی دو باری که دیدم دست به کمر راه می‌رود و از دهانش پرید که کمرش درد می‌کند متوجه نشده بودم. برای خواهرزاده‌اش تعریف کرد، وقتی از دهانش پریده که کمرش درد می‌کند من دستم را گذاشته‌ام روی کمرش و فقط پرسیده‌ام:«کجای کمرت؟ اینجا درد می‌کنه؟» می‌گفت: «با همین یک جمله‌ی مریم و همین که دستش رو گذاشت روی کمرم انگار خوب شدم. دردم آروم شد»

شاید باورتان نشود. دلم می خواست همانجا گریه کنم از این همه غفلتم. از اینکه چرا وقتی دستم را گذاشتم روی کمرش چهار کلمه قربان صدقه‌اش نرفته‌ام و کمی نوازشش نکرده‌ام. یادم آمد آن موقع که دستم را گذاشتم روی کمرش خودم را خیلی کنترل کردم که غرغر نکنم که تقصیر خودش است از بس که کار می‌کند و شِکوه نکنم که چرا دکتر نمی‌رود. دلم می‌خواست همانجا گریه کنم از این همه نامردی که ما بچه‌ها در حق مادرهایمان می‌کنیم.

مگر مادرها چه می‌خواهند؟ توقع زیادی است که گاهی کنارشان بنشینیم و به جای خیره شدن به صفحه سرد لپ‌تاپ و گوشی به چشمان گرم‌شان نگاه کنیم و لبخند بزنیم؟! توقع زیادی است قبل از اینکه بگویند پیرشده‌اند و دیگر نمی‌توانند بند لباس‌شان را ببندند دور و ورشان بپلکیم و این کار را برایشان با کمال میل انجام دهیم؟! توقع زیادی است هنوز که هنوز است دستور پخت فلان غذایی که بلدیم و می‌توانیم از گوگل انواع مختلفش را پیدا کنیم از او بپرسیم تا گمان کند هنوز چیزهایی هست که می‌تواند به ما یاد دهد؟! توقع زیادی است که بخواهیم آن خاطرات خوشایند جوانی‌اش را که ده‌ها بار برایمان تعریف کرده است و دیگر مو به مو از بَر شده‌ایم را دوباره بگوید و خوشحالش کنیم از باز گفتنش؟! توقع زیادی است با تمام اختلافاتی که با مادرمان داریم فقط اندکی حواسمان به او باشد و صدایمان را روی حرف بی‌راهش بلند نکنیم؟! و توقع زیادی است که سعی کنیم هر روز کمی الف سلاممان و لبخند روی لبانمان را بیشتر برای مادرمان بکشیم؟! نه! توقع زیادی نیست. باور کنید مادرها چیز بیشتری نمی‌خواهند.


 روز مادر که شد بخواهید برای‌تان (و برایمان) دعا کنند. دعای مادرها می‌گیرد.

منبع : استفاضهو مادر نمی‌دانم چیست
برچسب ها : توقع ,کمرش ,کنیم ,تعریف ,می‌کند ,مادرها ,توقع زیادی ,همانجا گریه ,خواهرزاده‌اش تعریف ,برای خواهرزاده‌اش ,مریض میشه ,برای خواهرزاده‌اش تعریف

درد خماری

:: درد خماری

قرار است گروه مطالعاتی تشکیل دهیم. هر کس کتابی پیشنهاد میداد و من نظر خاصی نداشتم. به او که رسید ساختار انقلابهای علمی را از کیفش بیرون کشید و با آن لبخند رضایت و با آن لحن آهسته دردناک همیشگی گفت: «من این کتاب را پیشنهاد میکنم». مثل آتش روی منقل برافروختم. تصورش را هم نمیکرد مخالف اصلی کتاب پیشنهادیش من باشم. بحث کردیم و بحث کردیم و آخر موافقت کرد کتاب دیگری بخوانیم...


و حالا چند ساعت گذشته است اما از فکر بیرون نمیروم. هم خوشحالم که دوباره آن کتاب را نمیخوانم و نگذاشتم عده دیگری هم آن را بخوانند و هم ناراحتم که فرصت دوباره خواندنش را از خودم و دیگران گرفته ام. انگار منقل و بافوری را نشان معتادی داده اند که سالها پیش ترک کرده است!

منبع : استفاضهدرد خماری
برچسب ها : کتاب

باید کاری کرد؛ یک نفر یک نفر یک نفر!

:: باید کاری کرد؛ یک نفر یک نفر یک نفر!
نتیجه انتخابات اخیر را که اعلام کردند بارها از خودم پرسیدم چه شد که اینطور شد؟ نه فقط من، همه همین را پرسیدند. حالا باید به خودمان نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم چه کرده‌ایم که چنین شده است. یا شاید بهتر است بپرسیم چه نکرده‌ایم که چنین شده است!؟ دوستی می‌گفت بس که ما بد اخلاقیم. دیدم بی راه نمی‌گوید. دور از جان شما خودم را می‌گویم، یک مشت آدم از خود راضی مدعی خودبرتربین هستیم که یکی به دو تا با طرف مخالف دعوایمان می شود و توان شنیدن حرف غیر را نداریم و هنر جذب هم که الحمدلله نیازی نیست! در بهترین حالت اگر دعوایمان نشود هم با طرف قطع رابطه می‌کنیم و برو که دیگر رویت را نبینم! دیدار به قیامت! به همین سادگی خودمان را خلاص می‌کنیم. تا اینجا به ظاهر اتفاقی نیافتاده است. اما انتخابات اخیر باز هم نشان داد که قطره قطره دریا می‌شود. اگر حواسمان نباشد یا این دریا انقدر آهسته بالا می‌آید و آبادیمان زیر آب می‌رود، یا سیل می‌شود و خانه‌یمان را خراب می‌کند! پس نمی‌توانیم این یک نفر یک نفر یک نفرها که از اطرافمان پَر می‌دهیم را نادیده بگیریم.

نتیجه انتخابات اخیر را که اعلام کردند یاد آن نوجوان‌های پانزده ساله و شانزده ساله و هفده ساله فامیل افتادم. از خودم پرسیدم همان کودکان دیروز که مریم جون مریم جون از دهانشان نمی‌افتاد و ساعت‌ها با هم بازی می‌کردیم و می‌خندیدم اگر همان‌ها امروز می‌توانستند رای دهند رای‌شان چه بود؟ و سوال جدی‌تر اینکه همین‌ نوجوانان امروز که چند سالیست ازشان دور شده‌ام و به بهانه اینکه دیگر درک‌شان نمی‌کنم هم‌کلامشان نمی‌شوم، فردا که می‌توانند رای دهند رای شان چه خواهد بود؟ هر چه فکر می‌کنم می‌بینم که مطمئناً نظرشان کمترین شباهتی به رای من نخواهد داشت. ادعا نمی‌کنم رأی من درست بوده و ما بر حق هستیم و ... من از سیاست چیزی نمی‌فهمم اما می فهمم که اگر کاری نکنیم انقلاب و همه آنچه به ما داده است را از دست می‌دهیم. می‌فهمم یعنی چه که امام موسی صدر می‌گوید «این کاروان راه خودش را می رود چه ما سربازش باشیم چه نباشیم» می‌فهمم که اگر حواسمان نباشد نه تنها نشان لیاقت و سربازی این کاروان را از ما می‌گیرند بلکه از کاروان هم پرت‌مان می‌کنند بیرون. می‌فهمم که اگر کاری نکنیم بزن و برقص‌های آخرین شب‌های سال کهنه در خیابان شانزه‌لیزه می‌تواند خوراک هر کوی و برزن و هر روز و شب‌مان شود می‌فهمم اگر کاری نکنیم بی‌بندوباری‌های یواشکی کوچه‌های تنگ و خانه‌های ننگ امروز می‌شود افتخارات علنی فردا و... می‌فهمم که اگر کاری نکنیم تمام می‌شویم. می‌فهمم که دیگر باید کاری بکنیم حتی شده یک نفر یک نفر یک نفر.


امشب مهمان داشتیم. خانواده یکی از همین نوجوان‌ها. دیر آمدند. به وضوح مشخص است که زن و شوهر دعوا کرده‌اند. «سین» فقط هفده سال دارد. تا می‌نشیند روی مبل موبایلش را در می‌آورد و مشغول می‌شود. شلوار لگ پوشیده و شال آزادی روی سرش انداخته و حرفی نمی‌زند. همیشه همینطور است. انگار یک دنیا فاصله است بین ما، بین من و او. رابطه خوبی با خانواده و به خصوص مادرش ندارد...


پینوشت: دو تا پاراگراف اول قرار بود مقدمه ای باشد برای بعدش. اما مهمتر از بعدش شده! پس بعدش باشد برای بعد!
منبع : استفاضهباید کاری کرد؛ یک نفر یک نفر یک نفر!
برچسب ها : می‌فهمم ,کاری ,نکنیم ,می‌شود ,کاروان ,بعدش ,کاری نکنیم ,انتخابات اخیر ,باید کاری ,باشد برای ,حواسمان نباشد

looking for a sister

:: looking for a sister

سکانس صفرم. از قدیمی‌ترین و عمیق‌ترین کمبودهای زندگیم نداشتن خواهر است. کلافه‌یتان کردم از بس گفتم؟! می‌دانم. کمی تحمل کنید دیگر! بله میگفتم. از وقتی خودم را شناختم بزرگترین سوال کودکیم این بوده که «چرا من خواهر ندارم؟» و سوال بعد اینکه «خب خودم به جهنم که خواهر ندارم دخترم چه گناهی کرده که نباید خاله داشته باشه؟!» شاید باورتان نشود اما اینقدر این مساله برایم جدی بوده که مادر و پدرم، و البته بیشتر پدرم، مدام به من وعده می‌دادند که «یه روز از مهد کودک ته کوچه یه خواهر برات می‌آریم»! منِ خوش‌خیال هم باور می‌کردم که چنین چیزی ممکن است. خدا شاهد است که چه نگاه‌هایی که به دخترهای مهد کودک ته کوچه نمی‌انداختم به چشم خریدار! ببخشید به چشم خواهری! خدایا ببخش! همینجا لازم است به پدرها و مادرها توصیه کنم هرگز به فرزندانشان وعده دروغ ندهند! خلاصه. در آخر حدوداً هفت هشت ساله بودم که فهمیدم تمام این سالها رسماً سرِکارم گذاشته‌اند! بعد از آن دیگر داشتن خواهر نسبی منتفی شد و وعده داده شدیم به خواهر سببی! مادرم می‌گفت «عیب نداره خواهر نداری. یه زن‌برادر خوب یا یه خواهرشوهر خوب هم میشه مثل خواهر آدم باشه»  از شما چه پنهان کم‌کم این قضیه هم منتفی شد و دیدیم از خواهر سببی هم خبری نیست و اینگونه شد که خودمان دست‌بکار شدیم و دیدیم نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود! بله. چاره، پیدا کردن یک دوست خوب بود. دوستی که همفکرت باشد هم زبانت باشد. هم مسیرت باشد. دوستی که لازم نباشد خودت را برایش سانسور کنی. دوستی که لازم نباشد برایش خودت را زیبا کنی. اصلاً دوستی که نیازی نباشد برایش حرف بزنی همین که نگاهش کنی بفهمد چه میگویی! دوستی که نگاهش کنی خودت را ببینی و ذوق کنی که مثل او شوی...و اینگونه شد که خدا آنچه می‌خواستیم به ما ارزانی داشت. الحمدلله



سکانس اول. امروز. از معدود مکالمات غیر "علمی" من و «نون» در تلگرام. «نون» یک دوست صمیمی است. یک دوست انقلابیِ مومنِ پرجنب و جوش و خوش فکر.

من: روزت مبارک «نون»
نون: من که مامان نیستم!
من: مادر بالقوه که هستی. ایشالله مادر بالفعل هم میشی.
نون: وای چه خوب! مادر بالقوه...اینقدر دوست دارم مادر بشم به بالقوه‌اش هم راضیم :)
من: ایشالله به زودی بچه‌های خودت به دنیا میان...بعد به من میگن خاله.
نون: وای مریم! به همون اندازه که دوست دارم مامان بشم به همون اندازه دوست دارم بچه‌های شما بهم بگن خاله
من: منم همینطور «نون». واقعاً نسبت به شماها حس خواهری دارم. خواهر هایی که خودم انتخاب کردم.

(اینجا بود که داستان داشت دراماتیک میشد و احتمال وقوع سیل وجود داشت. لذا مکالمه را تمام کردیم :))




سکانس دوم. امشب. مکالمات مامان و «سین» در حین خداحافظی. سین یک دوست صمیمی است که برای اولین بار آمده بود خانه ما. او یک جوانِ مومن ِانقلابیِ پردغدغه و البته محکم است.


مامان: خیلی خوشحالمون کردین اومدین. بازم از اینکارها بکنید. مریم خواهر نداره شما جای خواهرش باشین.
سین: نگران نباشین حاج خانوم. مریم یه عااااالمه خواهر داره. اصلاً یه "فکر و ذکر" داره به اندازه صدتا خواهر!

(و اینجا داستان داشت رمانتیک میشد و مجدداً احتمال وقوع سیل وجود داشت. مدیون من هستید اگر فکر کنید اشکی فروغلطید! نه! قند در دلمان آب شد. لذا خداحافظی کردیم :))



پینوشت: خدایا این خواهران خوب را از ما نگیر. خدایا بر خواهران ما بیافزا. خدایا خواهرزادگانی چند نیز به ما عطا فرما. خدایا ترجیحاً دختر باشن لطفاً! با تشکر. :)


بعد نوشت: راستی خدایا! ما خاله های دخترمان را هم خودمان یافتیم دیگر دخترمان با خودت! خدایا لطفاً دختر باشد جنسیتش مهم نیست! با تشکر. ارادتمند شما. مریم :))


منبع : استفاضهlooking for a sister
برچسب ها : خواهر ,خدایا ,دوست ,خودت ,مادر ,دوستی ,دوست دارم ,همون اندازه ,داستان داشت ,احتمال وقوع ,وجود داشت

تو تصویر چی میبیند؟

:: تو تصویر چی میبیند؟
خانمهای عزیز و آقایان محترم، به خصوص آقایان مذهبی محترم، میشه بفرمایید در تصویر زیر چی میبینید؟
خانمهای عزیز و آقایان محترم، به خصوص آقایان مذهبی محترم، میشه بفرمایید این تصویر چه حال خاصی به شما منتقل میکند؟
خانمهای عزیز و آقایان محترم، به خصوص آقایان مذهبی محترم، میشه بفرمایید به نظرتون این تصویر مناسب تصویر پروفایل یک خانم به ظاهر مذهبی که مراودات کاری با آقایان دارد هست یا نه و اگر نیست چه مشکلی دارد؟
باتشکر



منبع : استفاضهتو تصویر چی میبیند؟
برچسب ها : آقایان ,محترم، ,تصویر ,مذهبی ,بفرمایید ,خصوص ,محترم، میشه ,میشه بفرمایید ,مذهبی محترم، ,آقایان مذهبی ,خصوص آقایان ,آقایان مذهبی محترم، ,خصوص آق

به عنوان عیدی

:: به عنوان عیدی

نزدیک غروب است و حوصله‌یمان سر رفته. سال که تحویل شد راه افتادیم و الان چند ساعت است رسیده‌ایم. نه اینترنت داریم و نه تلویزیون. کسی حوصله تا لب ساحل رفتن هم ندارد. پدر طبق معمول سودوکو حل می‌کند و انگار این چهار ساعتی که در راه بودیم از رقابت عقب مانده است! مادر هم طبق معمول آشپزخانه را قرق کرده است. بهرام هم نشسته و با کنترل‌ها وَر می رود بلکه بتواند تلویزیون را روشن کند. من هم کتابی را که شب عیدی برای خودم خریدم باز می‌کنم که بخوانم. کتاب سه مقاله درباره جنسیت و علم دارد و باید یکی از آنها را بخوانم. اما حوصله آن را هم ندارم. خانم نویسنده یک فیلسوف فمنیست است؛ تنهایی آدم‌ها را فیلسوف می‌کند و زن‌ها را فمنیست! کتاب را می‌بندم.

توپ کوچک بادی بنفش رنگی آن گوشه افتاده است. خب چه فرصتی مغتنم‌تر از این؟ نه تلویزیونی هست و نه اینترنتی. حوصله‌یمان هم که سر رفته... بلند می‌شوم و توپ را شوت می‌کنم سمت بهرام! توپ محکم‌تر از چیزی که تصور می‌کند خورده است به او و حالْ چپ چپ نگاهم می‌کند... برایتان نگفته‌ام اما بهرام در جوانی یک فوتبالیست قهار بود فقط پارتی نداشت. بگذریم. همینطور که چپ‌چپ نگاهم می‌کند توپ برگشته از سویش را دوباره شوت می‌کنم و دعوتش می‌کنم به یک فوتبال تن به تن! تلویزیون و کنترل‌ها را رها می‌کند و می‌ایستد روبه‌رویم. یاعلی! حدود سی سانت از من بلندتر و سی کیلو سنگین‌تر است. مریم خوف نکن! مسی هم یک ذره بیشتر نیست!

بیست سالی می‌شود با هم فوتبال بازی نکرده‌ایم. توی یکی از اتاق‌های خانه‌یمان دروازه گل کوچیک داشتیم. زمین فوتبال شخصی مان بود! آن دو دیگر برادرهایم یک تیم می‌‌شدند، من و بهرام هم یک تیم. هرگز به رویم نیاورده بودند اما الان که فکرش را می‌کنم شاید من را یار بهرام می‌کردند که دو تیم از لحاظ قدرت متناسب شوند. همیشه یک توپ چهل تکه زیر پایش بود و یک شیشه زیر بغلش. در خانه ما شکستن شیشه و لوستر امری طبیعی بود! خودمان میشکاندیم خودمان عوضش میکردیم. بدون هیچ دادوبیدادی!
حالا همان بهرام کودکی، نیمی از موهایش سفید شده و سالهای میانی دهه سوم زندگیش را می‌گذراند. همو ایستاده جلویم و با لبخندی حاکی از آنکه «بچه چی میگی؟ بیا جلو ببینم!» در چشم‌هایم خیره شده است. خب اگر پسر باشید یا اهل فوتبال، حتماً می‌دانید که لایی زدن نشان کمال قدرت و لایی خوردن اوج ضعف یک فوتبالیست را نشان می‌دهد. بهرام هم به طرفه العینی توپ را از من می‌گیرد و تلاش می‌کند لایی بزند. برای من بازی یعنی تلاش در گرفتن توپ و لایی نخوردن اما بالعکس، برای بهرام بازی یعنی لو ندادن توپ و تلاش در لایی زدن! از بخت بد او دامن بلندی که پوشیده‌ام مانع از رد شدن توپ می‌شود. حالا مادر و پدر هم خیره به ما نگاه می‌کنند و سرو صدا و خنده‌ها و کل‌کل‌ها و کُری خواندن‌های بازی‌کننان آنها را هم میخکوب کرده. بهرام تصورش را هم نمی‌کرد با چنین مقاومتی روبه‌رو شود. چند باری توپ را از زیر پایش درمی‌آورم و به دور دست‌ها شوت می‌کنم. باشد تا او مدتی در پی توپ بدود و همین اندکْ نشانی از موفقیت نگارنده شود! خلاصه طولی نمی‌کشد که وی لب به اعتراض می‌گشاید و این لباس زنانه را دست‌مایه‌ای می‌کند برای اعتراض علیه تبعیض جنسیتی میان من و خودش و متعاقب آن شکست یا عدم لایی خوردن حریف. می‌بینید چه روزگاری شده است؟ اختلاف فیزیکی بین زن و مرد را که در نظر نمی‌گیرد هیچ، این حداقل بیست سالی که او میتوانسته مهارت بیشتری کسب کند و کرده را هم در نظر نمی‌گیرد و حتی درکی از سختی فوتبال بازی کردن با دامن را هم ندارد! البته از حق نگذریم او هم چندباری کله‌اش خورده به لوستر وسط هال و گفته «آخ» و البته متوجه هم هستم که محجوبانه مراقب است حداقل برخورد فیزیکی را با من داشته باشد! خب باشد این به آن در!
چند لحظه stop می‌کنم و می‌روم شلواری می‌پوشم و جوراب‌هایم را هم در می‌آورم که کمتر لیز بخورم و راحت‌تر بتوانم بدوم. حالا شده‌ام به ظاهر مثل او. فمنیست‌ها هم از همینجا شروع کردند دامن‌های پف‌دار بلند را کنار گذاشتند و شلوار پوشیدند تا مرد شوند! زهی خیال باطل! حالا به ظاهر تبعیض برطرف شده. بهرام که دیگر خود را پیروز میدان می‌داند با خوشحالی می‌گوید: «حالا اگر تونستی تا پونزده دقیقه آینده توپ رو بگیری بردی!» سر دو دقیقه نمی‌شود که توپ را می‌گیرم. کم آورده! هر دو خیس عرق شده‌ایم و کلی خندیده‌ایم. مادر که تشویقم می‌کند یعنی بازی را من برده‌ام. حالا هر چقدر او به تعداد لایی‌هایی که زده است افتخار کند. مهم نیست. یادم باشد دفعه بعد تبعیض را به نفع زنان برطرف کنم! :)

منبع : استفاضهبه عنوان عیدی
برچسب ها : بهرام ,می‌کند ,می‌کنم ,لایی ,حالا ,بازی ,بازی یعنی ,لایی خوردن ,فوتبال بازی ,بیست سالی ,نگاهم می‌کند

علیه فداکاری‌های بیش از اندازه

:: علیه فداکاری‌های بیش از اندازه

استاد که نیامد رفتیم سر کلاس کناری نشستیم. فقط می‌دانستم عنوان کلاس انسان 250 ساله است. نشسته‌ایم انتهای کلاس، و انتهای کلاس جای مادران جوان و کودکانشان است. یکی به فرزندش شیر می‌دهد یکی نوزادش را بقل گرفته و راه می‌رود بلکه بخواباندش. یکی دنبال پسرک شیطانش اینطرف و آنطرف می‌دود که خرابکاری نکند. یکی لباس‌های کودکش را عوض می‌کند و ... همینطور که به چشمان پر امید مادران و لبخند دلنشین کودکان نگاه می‌کنم غبطه می‌خورم هم به مادران که چه مطمئن درس و کار و دانشگاه را رها کرده‌اند و به فرزندانشان می رسند و هم غبطه می‌‌خورم به حال کودکان که خوشبحالشان، اینها بزرگ هم شوند دیندار می‌مانند و آدم حسابی می‌شوند و اینقدر مثل ما تقلا نمی‌کنند.
چند دقیقه‌ای که می‌گذرد بالاخره می‌توانم به جای نگاه کردن به بچه‌ها حواسم را جمع استاد کنم. انگار در انسان 250 ساله به امام صادق رسیده‌اند. لابه‌لای پچ‌پچ‌های دوستان می شنوم که استاد می‌گوید بعد از وفات امام صادق، برادران امام موسی کاظم ادعای امامت کرده بودند! همین یک جمله برای این جلسه من کافی است. دیگر نمی‌شنوم استاد چه می‌گوید. چه تربیتی می‌تواند از تربیت امام بالاتر باشد؟ فرزند امام و برادر امام باشی و کار شکنی کنی؟ چه اتفاقی می‌افتد که یک نفر می‌تواند تمام زحمات پدر و مادرش را بر باد فنا دهد؟ ...

نگاهم به کودکان است و مادرانی که از خود گذشته‌اند که وظیفه‌یشان را انجام دهند. بسیاری از آنها این از خودگذشتگی را به جان خریده‌اند که فرزندشان برای خودش و برای خدا چیزی شود. بسیاری از دختران مجردی که می بینم یکی از انگیزه‌های اصلیشان برای ازدواج کردن بچه داشتن است. بله مادری لذت‌بخش است اما اگر کسی صرفا برای کسب این لذت بچه‌دار شود "عاقل" نیست. باید برای بچه‌داشتن انگیزه قوی‌تری داشت. اما چه انگیزه‌ای باعث می شود که یک مادر تمام زندگی‌اش را وقف بخشی از وجودش کند و دیگر خودش را نبیند، وقتی می شنوی که فرزند امامت هم گاهی ناخلف شده است؟

منبع : استفاضهعلیه فداکاری‌های بیش از اندازه
برچسب ها : امام ,استاد ,کودکان ,مادران ,کلاس

حرف حساب

:: حرف حساب

تو جلسه بودیم. داشتیم جامعه مصرفی بودریار رو میخوندیم و به این فکر میکردیم که چطور جامعه مصرفی میتونه با اقتصاد مقاومتی در تعارض باشه. در همین احوال بودیم که تلفن همراهم شروع کرد به زنگ زدن. سریع گوشی رو برداشتم و صدا رو قطع کردم. شماره ناشناس بود و از شهرستان. دوباره زنگ زد. باز قطع کردم و پیام دادم" امکان پاسخگویی ندارم اگر برایتان مقدور است پیامک بزنید".

جواب داد:" تو کی هستی که نمیتونی جواب بدی؟!"


+ عجب سوالی پرسید: فکر کردی کی هستی؟!

++حیف که مزاحم بود. اگرنه بابت این تلنگرش حسابی از او تشکر میکردم!

منبع : استفاضهحرف حساب
برچسب ها : جامعه مصرفی

به نام مادر

:: به نام مادر

به گمانم غروبِ روزِ سومِ پیاده‌روی بود، هوا به سمتِ تاریکی می‌رفت و من و سادات از قافله عقب مانده بودیم. اما خیالم راحت است. هم‌قدم کسی شده‌ام که خودش بارها و بارها پیش‌رو و پیش‌تاز گروه‌های مختلف بوده و از آن مهمتر، عربی زبان عشقش شده است... فقط باید حواسم باشد او را گم نکنم. میدانید؟ اینجا گم شدن با همه گم‌شدن‌های جاهای دیگر فرق دارد. اینجا گم شدن، گم کردنِ راه نیست. راه که مشخص است، همه به یک سمت میروند. آری! اینجا گم شدن، گم‌کردن همراه است. اینجا که گم‌شوی نمی‌دانی همراه‌ات جلو‌تر است یا عقب‌تر. اینجا که گم‌شوی حتی نمی‌توانی تکان بخوری، مگر بپذیری دیگر همراهی نیست و تنها شده‌ای. اینجا بین گم‌شدن و گم‌کردن مرزی نیست؛ هم گم‌شده‌ای هم گم‌کرده‌ای....


پیش میرویم. روی دیواری نوشته شده «للتائهین». نمی‌دانم از سر غرور بود یا چه! با اینکه می‌دانستم به خوبی عربی می‌داند اما فقط معنی بعضی از انبوه جملات و کلماتی که می‌شنیدم یا می‌دیدم را از او می‌پرسیدم. بی اختیار پرسیدم «تائه یعنی چه؟» و خیلی آرام شروع کرد به توضیح دادن و توضیح دادن. به راحتی می‌توانست در یک کلمه یا یک جمله برایم معنی کند و تمام اما نه، دوست نداشت تمامش کند. انگار خوب می‌دانست که دست چپ و راست را نشناختن یعنی چه، می‌خواست خوب حالیم کند درد سرگشتگی یعنی چه. انگار واژه ای برای همه آنچه میدانست و در شأن آنچه میخواست بگوید نمی یافت....یادم آمد؛ عربی را به عشق مقتل خوانی آموخته است.

حالا او برایم همین را نوشته است و از درون شریکم کرده است در آنچه از برون شریک هم بودیم. شما هم بخوانید. خودش راضی است:
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در مسیر مشایه اربعین، روی دیوار برخی موکب ها "للمفقودین" و روی تعداد معدودی دیگر "للتائهین" نوشته شده بود. پیش‌تر تلفظ غریبانۀ"تائه"و "مفقود"(گمگشته و گمشده) را بارها شنیده بودم اما اولین باری که عمقِ تفاوتِ معنایی‌شان را درک کردم، همین جا بود. مقتل الحسین که پر از تکرار این کلمات است، انگاری که پیش از این چیزی جز واژگانِ توصیفی نبود. تکلیف موکبهای "للمفقودین" روشن بود؛ مکانی برای گمشدگان. کنجکاوانه یکی از موکبهای للتائهین را امتحان کردم. در ظاهر با دیگر موکبها فرقی نداشت ولی برای تائهِ حیران جایی که او را به نام بخوانند، فرق داشت. موکبی با ظاهری محقر که به مردها در خلسه‌ای رمزگونه، چای و قهوه تعارفش می‌کردند، جای نشستنش را طوری مرتب می‌کردند که انگار تا ابدالدهر قرار است بماند و سکوت کند. قسمت دیگرش،برای زنها جایی مهیا بود نیمه تاریک، با روضه خوانی که شعر و"نعاوی" غربتِ حسین(ع) می‌خواند. مأمنی برای زار زدن تا خودِ قیامت بی هیچ همراهی و نگرانی برای آینده و هر چیز دیگری! هیچ کس به نام، دیگری را نمی‌شناخت. موکب سر تا پا وصفِ حال و حال و حال بود. مناسبِ حالِ آدمهای سَرگشته‌ای که چپ و راست‌شان را گم کرده‌اند و جایی در مرزِ بریدن ایستاده‌اند به تماشا!
گاهی مثل همین شبها فکر می‌کنم، آقا امیرالمومنین را که برای این ساعات خبر کردند، همین حال"تائه"را داشتند. آخرین یاورش را از دست داده و همه چیز رنگ باخته بود... زمین برای آقا تنگ شد و  بعد چاهی زیرِ زمین شد مأمنِ حیرانِ روزگار...

منبع : استفاضهبه نام مادر
برچسب ها : همین ,آنچه ,جایی ,انگار ,یعنی ,عربی

وجود چند ساحتی زن

:: وجود چند ساحتی زن

پروژه‌یمان تمام نشده و به پیشنهاد رفیق، ساعت نه صبح روز بیست و دو بهمن میرویم سرکار که به تعهد شغلیمان عمل کنیم.
نزدیک ظهر هم می‌رویم راه‌پیمایی که به حداقلِ وظیفه اسلامی و انقلابی و اجتماعی‌مان عمل کنیم.
ساعت سه هم می‌رویم یکی از فیلم‌های جشنواره فجر را ببینیم که به حداقلی از وظیفه فرهنگی‌مان عمل کنیم.
حالا ساعت پنج و نیم است و فقط برای اینکه روی صندلی جلو ماشین بنشینم، نیم ساعت منتظر می‌شوم تا راننده در این روز تعطیل مسافر پیدا کند و من در این نیم ساعت با آرامش تمام کتاب زبانم را گرفته‌ام و درس می‌خوانم.
ساعت شش ونیم هم می‌رسم خانه و با کوهی از سبزی مواجه می‌شوم که روی سفره بزرگی جلوی مادر پهن شده است. برای انجام حداقلی از وظیفه اسلامی و فرزندی و خانوادگی تا ساعت ده و نیم با سرعت سه دقیقه استراحت در ساعت تمامش می‌کنیم!
و حالا ساعت دوازه شب است و تازه لپ‌تاپم را روشن می‌کنم و بسم الله الرحمن الرحیم، ایمیل‌ها و کامنتها را جواب می‌دهم و بخشی از مقاله‌ای را می‌خوانم و به مساله زنِ ترازِ انقلابِ اسلامی فکر می‌کنم و پستی می‌نویسم و دستی بر سر و گوش استفاضه‌ام می‌کشم و ساعت سه بامداد تمامش می‌کنم و ...دیگر تمام می‌شوم!

:))

منبع : استفاضهوجود چند ساحتی زن
برچسب ها : ساعت ,می‌شوم ,می‌کنم ,اسلامی ,وظیفه ,کنیم ,حالا ساعت ,وظیفه اسلامی